ازدواج و همسران

ازدواج امام حسن عسکری (ع)

اشاره
ماجرای ازدواج آن بزرگوار از جمله رخدادهایی بود که در زمان پدر اتفاق افتاد و آن گونه که از منابع بر میآید در این زمینه چهار نظریه وجود دارد. نخست، ملیکه دختر یشوعا فرزند قیصر روم: شیخ صدوق به سند خود از ابوالحسین بن محمد بن بحر شیبانی نقل کرده که: «گفت: در سال ۲۸۶ ه. ق وارد کربلا شدم و قبر [فرزند] غریب رسول خدا را زیارت نمودم و به بغداد باز گشتم و در هوای گرم و سوزان به مقبرهی قریش رفتم. چون به بارگاه امام کاظم علیه السلام رسیدم و نسیم تربت رحمت بار او را، که بوستانهای آمرزش و غفران، آن را در میان گرفته بود، فرو بردم و با اشکهای پیاپی و نالههای دمادم بر او گریستم به گونهای که اشک مانع دید من شده بود. هنگامی که آرام گرفتم، دیده گشودم و پیرمردی را دیدم با پشتی خمیده و شانههایی کوژ که پیشانی و دستانش در اثر سجده، پینه بسته بود. آن پیرمرد به فرد دیگری که در سر قبر، کنار او بود میگفت: ای برادرزاده، عمویت به وسیلهی اسرار علوم ارزشمندی که جز سلمان نداشت، و آن دو سید آن را بدو سپردند، مقامی بس ارجمند یافته است. وفات عمویت نزدیک است و روزهای آخر عمر خویش را میگذراند و از اهل ولایت کسی را ندارد که اسرار خود را به وی بسپارد. من با خود گفتم: پیوسته رنج سفر بر خود هموار کرده و سوار بر شتر و استر برای کسب دانش از این سو به آن سو میروم و اکنون از این پیرمرد سخنی میشنوم که دلالت بر علم فراوان و آثار عظیم و برجستهای دارد. گفتم: ای پیرمرد، آن دو سید کیستند؟ – آن دو ستارهای که در سر من رأی (سامرا) رخ در نقاب خاک کشیدهاند. – به دوستی و جایگاه والای امامت این دو بزرگوار سوگند میخورم که در جست و جوی علم و دانش و آثارشان هستم و از عمق جان سوگندها میخورم که راز و اسرار آنها را نگاه دارم. [ صفحه ۶۴] – اگر راست میگویی آن آثار و نشانههایی را که از راویان اخبار آنان همراه داری، ارائه بده. چون کتب مرا بررسی کرد و روایات آنها را ملاحظه کرد، گفت راست گفتی. من بشر بن سلیمان نخاس از سلالهی ابوایوب انصاری و از دوستان ابوالحسن و ابومحمد (امام هادی و عسکری علیهما السلام) هستم و در سر من رأی همسایهی آنها بودم. – اکنون برادر دینیات را به ذکر بخشی از کراماتی که از آن بزرگواران مشاهده کردهای، گرامی بدار. – مولایم ابوالحسن، علی بن محمد عسکری احکام برده فروشی را به من آموخت و من جز با اجازهی آن حضرت تن به این کار نمیدادم و از موارد شبهه پرهیز میکردم، تا این که آن مسائل را کاملاً فرا گرفتم و تفاوت میان حلال و حرام را به خوبی آموختم. شبی در سر من رأی در خانهی خود بودم و پاسی از شب گذشته بود که در منزل به صدا در آمد. شتابان پشت در رفتم، دیدم کافور خادم، پیک مولایم امام هادی علیه السلام است که مرا برای رسیدن به خدمت آن حضرت فرا میخواند. جامه پوشیدم و خدمت وی رسیدم و ملاحظه کردم از پشت پرده با پسرش ابومحمد و خواهرش حکیمه گفت و گو دارد. چون نشستم، فرمود: ای بشر، تو از فرزندان انصار هستی و دوستی امامان همواره نسلی پس از نسل دیگر در میان شما وجود داشته و مورد اعتماد ما خانوادهاید. من در نظر دارم تو را در میان شیعیان به فضیلتی برتری بخشم و جا دارد که تو بر آن سبقت گیری و آن، رازی است که تو را از آن آگاه میکنم و تو را برای خریداری کنیزی میفرستم. آنگاه حضرت نامهای به خط و زبان رومی نگاشت و آن را مهر کرد و کیسهای زرد رنگ، که حاوی ۲۲۰ دینار بود، بیرون آورد و فرمود: این نامه و پول را گرفته و به بغداد برو و روز فلان [که حضرت آن را معین کردند] هنگام بر آمدن آفتاب کنار فرات حاضر شو. هنگامی که کشتی حامل اسیران و کنیزکان به ساحل رسید، گروهی از گماشتگان امرای بنی عباس و گروهی اندک از جوانان عرب (عراق) را مشاهده میکنی که اسیران را در میان گرفتهاند. تو در آن هنگام از مکانی دور مراقب اوضاع بوده و برده فروشی را به نام عمر بن یزید نخاس، زیر نظر داشته باش. زمانی که او کنیزکان خویش را بر مشتریان عرضه میکند تو آن کنیزکی را که دارای اوصاف معین (که حضرت آن را برشمردند) است از او خریداری کن. آن کنیز دو جامهی پرنیان بر تن دارد و از باز کردن سر و روی و دست نهادن بر بدنش و نیز از نگاههای خریدارانه که از پس نقاب نازکی صورت میگیرد جلوگیری میکند. نخاس [ صفحه ۶۵] (برده فروش) او را کتک میزند و کنیزک به شیوهی رومیان فریاد میزند، بدان که وی به زبان رومی میگوید: آه که حرمتم پایمال و هتک شد. در این هنگام یکی از خریداران میگوید: من این کنیز را به سیصد درهم میخرم، چرا که پاکدامنیاش مرا راغبتر کرده است. ولی کنیزک به زبان عربی به او میگوید: اگر تو به شکل و شمایل سلیمان و صاحب پادشاهی وی نیز شوی و نزد من آیی، به تو تمایل نداشته و راغب تو نخواهم گشت. مال خود را تباه مکن. نخاس به آن کنیز میگوید: نمیدانم با تو که به هیچ خریداری راضی نمیشوی چه کنم؟ در صورتی که چارهای جز فروختن تو ندارم. کنیزک در پاسخ وی میگوید: چرا شتاب میکنی؟ حتماً باید مشتری مطابق میل من پیدا شود تا من از جنبهی وفاداری و دیانت به وی اعتماد داشته باشم. سخن که به این جا رسید، تو نزد صاحب آن کنیز برو و بگو: من نامهای از یکی از اشراف و بزرگان آوردهام که به زبان و خط فرنگی از روی محبت و مهربانی نوشته شده و کرم و سخاوت و وفاداری خود را در این نامه توصیف کرده است. آنگاه این نامه را به آن کنیز بده. چنانچه پس از خواندن نامه، به صاحب این نامه راضی شد، من از ناحیهی آن شخص بزرگوار وکالت دارم این کنیز را برای او خریداری نمایم. بشر بن سلیمان میگوید: آنچه را مولایم امام هادی علیه السلام دربارهی آن کنیز فرموده بود انجام دادم. وقتی چشم آن کنیز به نامهی مبارک امام هادی علیه السلام افتاد به شدت گریست. آنگاه به عمر بن یزید گفت: مرا به صاحب این نامه بفروش و سوگندهای بزرگ خورد و گفت: چنانچه مرا به صاحب این نامه نفروشی، خویشتن را هلاک خواهم کرد! بشر گفت: من پس از این ماجرا دربارهی بهای آن کنیز با برده فروش به گفت و گو پرداختم تا این که وی به همان مبلغی که مولایم امام هادی علیه السلام در کیسهی زرد به من سپرده بود، راضی شد. برده فروش پول را از من ستاند و من کنیزک را در حالی که خندان و خوشحال بود، تحویل گرفتم و او را به حجرهای که در بغداد گرفته بودم بردم. وی قرار و آرامش نداشت و نامهی امام علیه السلام را از چاک گریبان بیرون آورده، آن را میبوسید و بر چشمان و گونهی خود مینهاد و بر اندام خویش میکشید. من با شگفتی به آن کنیزک گفتم: چگونه نامهای که صاحبش را نمیشناسی میبوسی؟! وی در پاسخ گفت: تو به عظمت و بزرگواری فرزندان پیامبران پی نبردهای. کاملاً به سخن [ صفحه ۶۶] من توجه کن تا تو را از اوضاع و احوال خویشتن آگاه کنم: من ملیکه دختر یشوعا فرزند قیصر روم هستم و مادرم از فرزندان حواریون است که به شمعون، وصی حضرت عیسی علیه السلام نسبت دارد. اینک تو را در جریان موضوعی شگفت قرار میدهم. جدم قیصر بر آن شد تا مرا در سیزده سالگی به همسری پسر برادر خود در آورد. پس از این تصمیم، سیصد نفر از نوادگان حواریون عیسی و کشیشان و راهبان و نیز هفتصد تن از صاحب منصبان و چهار هزار تن از سران و بزرگان سپاه و سرکردگان قبایل را در قصر خود گرد آورد. آنگاه دستور داد تا تختی – که آن را در ایام پادشاهی خویش به انواع و اقسام جواهر آراسته بود – حاضر کنند. تخت را در منتهی الیه چهل پله نصب کردند و پسر برادرش بر فراز آن تخت قرار گرفت. در همین اثنا که صلیبها گرد او چیده شده و اسقفها پیرامونش صف کشیدند و کشیشان انجیلها را برای تلاوت بر سر دست گرفتند. ناگهان همهی چلیپاها سرنگون گشته و بر زمین افتادند و پایههای تخت شکست و تخت واژگون و برادرزادهی پادشاه از تخت به زیر افتاد و بیهوش شد. کشیشان که با این منظره رو به رو شدند، رنگ باختند و اندامشان به لرزه در آمد. بزرگ آنان به جدم گفت: پادشاها، ما را از این موضوع معاف دار؛ زیرا نحوستهایی که از این عقد و ازدواج بروز کرد، نشان میدهد که دین مسیح به زودی از میان خواهد رفت؟! جدم این موضوع را به فال بد گرفت، آنگاه به کشیشها گفت: این تخت را برای دومین بار نصب کنید و چلیپاها را در جای خود قرار دهید و برادر این (داماد) نگون بخت را به جای وی بیاورید، که او را به همسری این دختر در آورم. شاید یمن و شگون او باعث بر طرف شدن این نحوستها گردد. زمانی که دستور جدم را عملی ساختند، با همان منظرهی نخست مواجه شدند. پس از این ماجرا مردم پراکنده شدند و جدم اندوهگین وارد حرم سرای خود شد و پردهها فرو افتادند. در همان شب در خواب دیدم که: حضرت مسیح و شمعون و عدهای از حواریون در قصر جدم گرد آمده و در همان جایی که جدم تختش را نصب کرده بود منبری نصب کردند که از عظمت و بلندی بر آسمان مفاخره میکرد. در این حال، حضرت محمد صلی الله علیه و آله با گروهی از جوانان و تعدادی از فرزندانش بر آنها وارد شدند. حضرت مسیح به استقبال وی رفت و یکدیگر را در آغوش کشیدند. پیامبر اسلام به حضرت مسیح علیه السلام فرمود: ای روحالله، ما [ صفحه ۶۷] آمدهایم تا ملیکه فرزند وصی تو شمعون را برای این فرزندم خواستگاری نماییم و با دست مبارکش به امام عسکری صاحب این نامه اشاره فرمود. پس از آن حضرت مسیح رو به شمعون کرد و گفت: افتخار دو جهان نصیبت شده. جا دارد که با خاندان محمد صلی الله علیه و آله وصلت نمایی. شمعون در پاسخ گفت: چنین خواهم کرد. آنگاه پیامبر اسلام بر فراز منبر رفت و خطبهای خواند و مرا به ازدواج امام حسن عسکری درآورد و حضرت مسیح و فرزندان رسول اکرم صلی الله علیه و آله و حواریون، گواه بر آن عقد بودند. از خواب که بیدار شدم از بیم این که مبادا کشته شوم آن خواب را برای پدر و جدم نقل نکردم و این راز را در دل پنهان میکردم. آتش محبت امام عسکری در کانون سینهام فروزان گشت تا آن جا که از خوردن و آشامیدن باز ماندم. هر روز افسردهتر و لاغرتر میشدم تا جایی که بیماری، مرا در بند خود گرفتار کرده بود. جدم همهی طبیبان روم را بر بالین من آورد، ولی همگی از درمان من درمانده بودند. چون جدم از معالجهی من مأیوس گشت روزی به من گفت: نور چشم عزیزم. آیا در دل آرزوی دنیوی نداری تا آن را بر آورم؟ گفتم: جد عزیز، من درهای معالجه و مداوا را به روی خود بسته میبینم. اگر آن آزار و اذیتهایی را که در زندانهایت در مورد اسیران مسلمان روا میدارند بر طرف سازی و غل و زنجیر از آنها برداری و دستور آزادی آنان را صادر کنی امید است که حضرت مسیح و مادرش مرا شفا دهند. زمانی که جدم خواستهی مرا عملی ساخت، من اندکی اظهار بهبودی کردم و مختصری غذا میل کردم. جدم بسیار خوشحال شد و به اکرام و احترام اسیران پرداخت. چهار شب بعد در خواب دیدم حضرت فاطمهی زهرا – سلام الله علیها – به همراه حضرت مریم دختر عمران و هزار خدمت گزار (حوریان) بهشتی به دیدن من آمدند. حضرت مریم به من فرمود: این بانوی با عظمت، حضرت زهرای اطهر و مادر گرامی شوهرت امام حسن عسکری است. من دست به دامان فاطمهی اطهر شدم و پس از این که گریستم به آن حضرت عرض کردم: فرزندت حسن عسکری به من جفا نموده و از دیدنم خودداری میکند. فاطمهی زهرا – سلام الله علیها – در پاسخ فرمود: چگونه فرزندم به دیدنت بیاید در صورتی که تو برای خدا شریک قائل بوده و پیرو آیین ترسایان هستی و خواهرم حضرت مریم از دین و آیین تو بیزاری میجوید. حال اگر مایل باشی خدا و حضرت مسیح و حضرت مریم از تو راضی باشند و امام حسن عسکری به دیدن تو بیاید، باید بگویی: أشهد أن لا إله إلا الله و أن [ صفحه ۶۸] – أبی – محمداً رسول الله. وقتی من این کلمات را بر زبان آوردم سرور زنان جهان مرا در آغوش گرفت و من شادمان گشتم. آنگاه به من فرمود: اکنون در انتظار فرزندم باش که من وی را به سوی تو خواهم فرستاد. زمانی که از خواب بیدار شدم با خود میگفتم: دیدار با ابومحمد چقدر مسرت بخش است. شب بعد امام عسکری را در خواب دیدم که نزدم آمد و گویی بدو میگفتم: ای محبوب دل من، پس از آن که دلم را اسیر محبت خویش ساختی چرا مرا از دیدار خود محروم نمودی؟ حضرت فرمود: من بدان سبب که تو مشرک بودی نزدت نمیآمدم. اکنون که مسلمان شدهای هر شب نزد تو خواهم آمد تا این که خدای توانا من و تو را به حسب ظاهر به یکدیگر برساند. از آن زمان تا کنون پیوسته به دیدار من میآید. بشر میگوید: به او گفتم: چگونه میان اسیران جا میگرفتی؟ گفت: امام عسکری یکی از شبها به من فرمود: جدت در فلان روز سپاهی به جنگ مسلمانان گسیل میدارد و خود او نیز در پی آنان میرود و تو به طور ناشناس و در پوشش کنیزان، به ایشان بپیوند و با شماری از ایشان از راهی (که حضرت بیان کردند) بگذر و من چنین کردم. پیش قراولان سپاه اسلام با ما رو به رو شده و ما را اسیر کردند و پایان کار من همان بود که تو دیدی و تا کنون غیر از تو کسی نمیداند که من دختر پادشاه روم هستم و تنها تو را در جریان امر قرار دادم. در تقسیم اسیران، من سهم پیرمردی شدم. وی نام مرا پرسید، گفتم: نامم نرجس است. او گفت: این نام کنیزکان است. بشر میگوید: به آن کنیزک گفتم: چقدر شگفتآور است که تو از مردم روم هستی، ولی زبان عربی میدانی! «او گفت: از آن جا که جدم به من علاقهمند بود و دوست داشت مرا خوب تربیت کند (و با تمام فنون آشنا سازد) لذا زن مترجمی که زبان عربی را خوب میدانست تعیین کرد و او هر صبح و شام میآمد و زبان عربی را به من میآموخت تا این که این زبان را به خوبی فراگرفتم. بشر میگوید: من آن بانوی گرامی را به سر من رأی بردم و به امام هادی علیه السلام سپردم، حضرت رو به آن بانو کرد و فرمود: [دیدی] خدای توانا چگونه عزت دین مقدس اسلام و ذلت دین نصارا و شرف بزرگواری اهلبیت پیامبر صلی الله علیه و آله را به تو نشان داد؟ عرض کرد: ای فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله موضوعی را که شما بهتر از من میدانید چگونه توضیح دهم. [ صفحه ۶۹] – امام هادی علیه السلام فرمود: میخواهم تو را به یکی از دو موضوع خوشحال و مسرور نمایم. آیا هدیهای به مبلغ ده هزار اشرفی بیشتر تو را خرسند میسازد یا تو را به افتخاری جاودانی مژده دهم؟ – مرا مژده به افتخاری جاودانی بده. – مژده باد تو را به فرزندی که سراسر گیتی را تسخیر میکند و زمین را همان گونه که از ظلم و ستم پر شده به زیور عدل و داد میآراید. – چنین فرزندی از چه کسی نصیب من خواهد شد. – از همان کسی که پیامبر اسلام تو را در فلان شب و فلان سال رومی برای او خواستگاری نمود. – آیا از مسیح و وصی او؟ – مسیح و وصی او تو را به ازدواج چه کسی در آوردند؟ – به ازدواج پسرت امام عسکری. – فرزند مرا میشناسی؟ – از آن شبی که من به دست بهترین زنان جهان، یعنی مادرش زهرا علیهاالسلام مسلمان شدم، وی هر شب به دیدارم آمده است. سپس امام هادی علیه السلام به کافور، خادم خویش دستور داد: خواهرم حکیمه را نزدم حاضر نما. وقتی حکیمه وارد شد، حضرت هادی علیه السلام بدو فرمود: این همان کنیزی است که میگفتم. حکیمه، آن بانوی سعادتمند را در بر گرفت و از دیدن او بسیار خرسند گردید. امام هادی علیه السلام به حکیمه فرمان داد این بانو را به منزل ببرد و واجبات و مستحبات (احکام دین) را به او آموزش دهد که وی همسر امام حسن عسکری و مادر حضرت قائم علیه السلام است» [۹۲] . آنچه بیان شد تمام ماجرایی بود که شیخ صدوق و طبری و شیخ طوسی دربارهی نام و نسب همسر امام عسکری علیه السلام روایت کردهاند. با ملاحظهی این سرگذشت، چند امر روشن میشود: ۱) نام آن بانو ملیکه و نام پدرش یشوعا فرزند قیصر روم بوده است. ۲) شبی امام هادی علیه السلام و پسرش امام عسکری و خواهرش حکیمه با هم دربارهی ازدواج امام عسکری به مشورت پرداخته و سپس برای انجام این کار کسی را نزد بشر بن سلیمان نخاس فرستادند. [ صفحه ۷۰] ۳) آن بانو به سن رشد رسیده بوده بلکه سن او بیش از سیزده سال بوده است. ۴) وی بانویی آگاه و ادیب و به زبان عربی آشنا بوده است. ۵) آن بانو هنگام اسارت، مسلمان بوده است. ۶) امام هادی علیه السلام وی را به حکیمه سپرد تا واجبات و مستحبات را بدو بیاموزد. اما تاریخ، رخدادهایی را که پس از این ماجرا و این که همسر امام عسکری علیه السلام چند روز در منزل حکیمه به سر برده و امام عسکری چه زمانی برای دیدار آن بانو وارد خانهی حکیمه شده و چه زمانی وی را به همسری برگزیده بیان نکرده است. دوم، نرجس کنیز حکیمه: در مقابل نظریهی شیخ صدوق که گذشت، نظریهی دیگری ارائه شده که محمد بن عبدالله مطهری میگوید: «پس از رحلت امام حسن عسکری علیه السلام خدمت حکیمه دختر امام جواد رفتم تا از او دربارهی حضرت حجت و اختلاف و سرگردانی که مردم را فراگرفته بود، پرسش نمایم. به من اجازهی نشستن داد و فرمود: ای محمد، به راستی که خداوند – تبارک و تعالی – زمین را از حجتی گویا (آشکار) یا خاموش (نهان)، خالی نخواهد گذاشت و امامت را پس از حسن و حسین علیهما السلام در دو برادر قرار نداده و این افتخار را تنها نصیب حسن و حسین کرده است تا با این فضیلت، نظیر و مانندی نداشته باشند. فرزندان امام حسین علیه السلام را به وسیلهی امامت، بر فرزندان امام حسن علیه السلام برتری داد، همان گونه که فرزندان هارون را به فضیلت نبوت، بر فرزندان موسی برتری داده است، هر چند خود موسی حجت بر هارون بود، ولی فضیلت نبوت، تا قیامت در فرزندان هارون وجود خواهد داشت. پس به ناچار باید امت، به سرگردانی و امتحانی دچار شوند تا باطل گرایان از مخلصان جدا گردند و مردم بر خداوند حجتی نداشته باشند و اکنون بعد از وفات امام حسن عسکری علیه السلام دورهی حیرت رسیده است. عرض کردم: بانوی من، آیا امام امام حسن عسکری علیه السلام فرزند پسر داشت؟ وی تبسمی کرد و فرمود: اگر امام حسن پسر نمیداشت امام بعد از او چه کسی خواهد بود با آن که من به تو خبر دادم که پس از حسن و حسین علیهما السلام دو برادر به امامت نمیرسند. عرض کردم: بانوی من، ولادت و غیبت مولایم را برای من باز گو؟ فرمود: آری، من کنیزی داشتم به نام نرجس. برادرزادهام به دیدن من آمد و خیره به او نگریست. گفتم: سرور من، شاید او را دوست داری؟ گفت: خیر، عمه جان، ولی از [دیدن] او در شگفت شدم. گفتم: برای چه؟ [ صفحه ۷۱] فرمود: به زودی پسری از او به وجود میآید که نزد خدا گرامی خواهد بود و خداوند به وسیلهی او زمین را پر از عدل و داد میگرداند، هم چنان که پر از جور و ظلم شده باشد. بدو گفتم: او ا خدمت شما بفرستم؟ فرمود: از پدرم در این باره کسب اجازه کن. حکیمه گفت: جامه پوشیدم و خدمت امام هادی علیه السلام رسیدم و عرض سلام کردم و نشستم. حضرت آغاز سخن کرد و فرمود: ای حکیمه، نرجس را نزد پسرم ابومحمد بفرست! عرض کردم: سرورم برای همین کار خدمت رسیدم که در این موضوع از شما کسب اجازه نمایم. فرمود: ای مبارکه، خدای – تبارک و تعالی – دوست داشته که تو را در پاداش این کار شریک گرداند و بهرهای از نیکی و خیر به تو عطا فرماید. حکیمه گفت: بیدرنگ به خانه باز گشتم و نرجس را آراستم و به ابومحمد (امام عسکری) علیه السلام بخشیدم و حجلهی آنها را در منزل خودم قرار دادم. چند روزی نزد من بود و سپس نزد پدر بزرگوارش رفت و من نرجس را با او فرستادم» [۹۳] . این روایت حاکی از این است که همسر امام عسکری و مادر حضرت قائم علیهما السلام کنیز حکیمه بوده است و دلیل آن هم سخن حکیمه است که گفت: «من کنیزکی داشتم» و نگفت نزد من کنیزکی بوده است. مطلب دیگری که از این روایت بر میآید این است که حکیمه پس از آن که دربارهی کنیزک و امام عسکری کسب اجازه کرد و امام هادی علیه السلام اجازه داد، گفت: بیدرنگ به خانه بازگشتم و نرجس را آرایش کرده و به ابومحمد علیه السلام بخشیدم. معنای هبه این است که کنیز ملک حکیمه بوده و او آن را به پسر برادرش امام حسن عسکری علیه السلام هدیه کرده است. سوم، کنیزی تولد یافته در خانهی حکیمه: صاحب کتاب عیون المعجزات میگوید: «در کتب فراوان، روایات زیاد و صحیحی را خواندم که حکیمه دختر ابوجعفر محمد بن علی (امام جواد) علیه السلام کنیزکی داشت به نام نرجس که در خانهاش متولد شده بود و تحت تربیت او قرار داشت. هنگامی که به سن رشد رسید، ابومحمد علیه السلام وارد خانهی وی شد و بدان کنیزک نگریست، عمهاش حکیمه بدو گفت: سرورم، میبینم بدین کنیزک مینگری. حضرت فرمود: من از شگفتی و تعجب بدو مینگرم؛ زیرا فرزندی از او به وجود میآید [ صفحه ۷۲] که نزد خداوند گرامی خواهد بود. آنگاه از عمهاش خواست تا در زمینهی بخشیدن کنیز به او، از پدرش امام هادی کسب اجازه نماید. حکیمه این کار را کرد و امام هادی به وی دستور داد تا آن کنیز را به امام عسکری عطا کند» [۹۴] . چهارم، مریم علویه دختر زید: مریم دختر زید و خواهر حسن و محمد فرزندان زید حسینی از داعیان (مبلغان) طبرستان [۹۵] (مازندران) بوده است. مستند این نظریه، کتاب هدایه الکبری حضینی و دروس شهید اول – که آن را با تعبیر «قیل» آورده – است. شهید میگوید: «و گفته شده: همسر امام عسکری علیه السلام نرجس و نیز گفتهاند مریم علویه دختر زید بوده است» [۹۶] . ملاحظه میکنیم که در موضوع همسر امام عسکری و مادر حضرت قائم علیه السلام، سه محور مورد بحث بوده است: یک محور تقریباً مورد اتفاق مورخان و یکی مورد اختلاف و آخرین محور آن برای ما مبهم و نامعلوم است.
برگرفته از کتاب با خورشید سامرا نوشته: محمد جواد الطبسى

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *